سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




مغولی از جنگل

می گویند تو سنی بودی. اما من مطمئنم که پیش علی نشسته ای و به این ساده لوحی ما می خندی که خوشحال و خندان خودمان را بین لباس و پارچه و ربان های قرمز باقی مانده از چند روز پیش سرگرم کرده ایم. قهقهه های مستانه سر می دهیم و بر عمر لعنت می فرستیم. ما شادیم چون می گویند شیعه ایم اما حالا این تو هستی که در عشق امام گم شده ای ، ای صانع سنی.
پس چون قیامت شود به خواننده ی قرآن گویند: بخوان و بالا رو! و هر آیه ای که بخواند یک درجه بالا می رود. و تو حافظ قرآن بودی صانع! اما من مطمئنم که تو حافظ چیز دیگری هم بودی،که آن تو را بهشتی کرد؛ مولایت صانع! حافظ مولا تا تنها نماند.
صانع! اگر ما واقعا شیعه بودیم و تو واقعا سنی، حالا ما در جای تو بودیم و تو در جای ما. اما تو در بهشتی و ما هنوز در مرداب زندگی دست و پا می زنیم. پس نه ما شیعه ایم و نه تو سنی. که همگی معنای شیعه بودن را اشتباه فهمیده ایم.
صانع! شیعه بودن نه به لعنت فرستادن به عمر است نه به قرمز پوشیدن روز ولایت مولا. که علی محتاج این ها نبود. علی تنها بود صانع، و شیعه بودن به این است که امامت را تنها نگذاری. تو با امام ماندی ای صانع سنی! و امام تنها نماند.  این یعنی شیعه بودن.
صانع! تو ولیت را تنها نگذاشتی، ماندی تا پای جان. پس گوارا باد بر تو شهادت که به راستی شایسته اش بودی.

.

.

صانع! من یک بار به شهرتان آمده ام. باران می بارید و از شیشه های خیس ماشین مردم را تماشا می کردم که با دامن های توری توی خیابان راه می رفتند .شهرتان زیبا بود و پر از بوی دوستی. دوستی بین من شیعه با چادر سیاهم و مردم سنی شهر شما با دامن های توری. همه چیز زیبا بود. باز هم می آیم. می آیم به شهری که همه ی سنی هایش شیعه هستند.


...

نظرات شما () link ساعت 4:42 عصر - چهارشنبه 89 بهمن 27 - مغول

شالم را پیچیده ام دور صورتم و از سرما به خودم می لرزم.
پیرزنی با زحمت به کمک walker خودش را می رساند.
مادری کالسکه ی نوزادش را تکان تکان می دهد.
عده ای جوان آرنج هایشان را در هم قفل کرده اند و می دوند.
دختری پرچمش را در هوا تکان می دهد.
زن کناری یواشکی به مادرم می گوید: من بلد نیستم چطور نماز جمعه بخوانم. بار اولی است که می آیم.
من از سرما می لرزم. جوانی می گوید: هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
مردی زیر پتو نشسته.
خیلی سرد است. اما همه آمده ایم تا بگوییم: لبیک یا خامنه ای.

 


...

نظرات شما () link ساعت 7:35 عصر - جمعه 89 بهمن 15 - مغول

عناوین مطالب وبلاگ مغولی از جنگل

» مهاجر
هشت ماه
من شما را می شناسم.
اعتماد
یک لیوان شربت
نامه ای به دوست آمریکایی ام
ماجرا هر روز سرباز های آمریکایی
عجیب
سرانجام
[عناوین آرشیوشده]
..




جدیدترین قالب های وبلاگ