• وبلاگ : مغولي از جنگل
  • يادداشت : ماجرا هر روز سرباز هاي آمريکايي
  • نظرات : 4 خصوصي ، 11 عمومي
  • پارسي يار : 0 علاقه ، 1 نظر
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    اون حس منحصر به فرد رو خوب اومدي.دقيقا همينه.اتفاقا يکي دو هفته قبل از جشن هديه گفت چقدر دوست داشت جشن 22 بهمنتونو ببينه و من هم تاييد کردم..اگه بهمون ميگفتيد حتما مي اومديم و ميشديم جزو اونايي که ميان پشا سن و بهت تبريک ميگن.

    .

    لطف خداست که از برنامه راضي بودين.دستتون درد نکنه.

    + آذر 


    نبينم بيکار نشستيا مغول.

    بنويس.

    + حسنا(خواهر عروس قديم) 

    واقعا عالي بود!

    چون از چندتا پست قبليت شروع به خوندن كردم ، عنوان اينو نخوندم و آخرش واقعا شگفت زده شدم.شگفت زده كه نه متاسف ...

    يه مجموعه از اين بنويس اسمشو بذاز داستان کوتاه
    جالب بود
    پست قبليتو خيلي دوست داشتم
    لا اقل به خاطر اين نفرت برن بيرون دست از سرشون بردارن!!
    +با آذي موافقم!
    + زهره 


    جالب بود. من يه نظر ديگه ام دارم که فردا بهت ميگم.

    :)

    + بنده خدا 
    با استراتژي " استخوان خوک در دستان جذامي" مصطفي مستور نوشتي و به هدفت هم رسيدي!! موفق باشي
    + آذر 


    اينجوريشو دارن حتما.

    ولي خيلياشونم از کار خودشون متنفرن.

    + فهيمه 
    اه! اه! اه! به هدفت رسيدي! حالمو به هم زدي!