مغولی از جنگل

تو کجایی رفیق؟ کجایی که دوباره دست هم را بگیریم و بنشینیم لب راه پله های حیاط مدرسه، پاهایمان را بندازیم پایین و توی هوا تکان بدهیم و آن قدر با هم حرف بزنیم که دیگر چیزی برای گفتن نداشته باشیم.
تو کجایی رفیق؟ کجایی که دوباره پشت درخت های باغچه جن بازی کنیم و با صدای کلفت از هم بپرسیم : تو جن سیاهی یا سفید؟
تو کجایی رفیق؟ کجایی که دوباره روی سکوهای ته حیاط جمع شویم و هواپیما بازی کنیم. بعد هواپیمایمان فرود اضطراری کند و پنج تایمان بدویم طرف سرسره. همه مان از هواپیمای مجازی در برویم و مهماندار از جان گذشته نفر آخر بیاید بیرون.
تو کجایی رفیق؟ کجایی رفیق که دوباره بی خیال تیپ و لباس و قیافه با هم برویم اردو و نفهمیم چه پوشیده بودیم. به جایش آن قدر بازی کنیم که آخرش جسدمان برگردد خانه.
تو کجایی رفیق؟ کجایی که باز عینک دودی بزنی، دسته ی بدمینتونت را بگیری دستت و برایمان گیتار بزنی. ما هم موهایمان را بریزیم روی صورتمان و توی میکروفون های خیالی آواز بخوانیم.
تو کجایی رفیق؟ کجایی که باز از دختر کلاس اولی خوشمان بیاید و به هر زوری که هست با او دوست شویم.
تو کجایی رفیق که جایت این جا خالی است. عصر ارتباطات است قبول. اما جای تو این جا خالی است. تو نیستی تا دوباره با هم کودکی کنیم. کودکی هایمان را پشت تلفن و اینترنت و میل و وبلاگ جا می گذاریم. انگار همه شان فیلتر کودکی اند. تو باید این جا باشی. عصر ارتباطات است می دانم، اما کودکی ارتباطات نمی شناسد، رفیقی می خواهد که دستش را بگیرد و او را بکشد توی زمین بازی. همراهش از بارفیکس آویزان شود و تاب بازی کند. بدود و بخندد و جیغ بکشد و فریاد کند و بچرخد و بچرخد و بچرخد و تمام شود.
رفیق قبول کن که جایت خالی است. تو که نیستی من هم بدون کودکی ام مجبورم بزرگی کنم. مجبورم بزرگ و مودب و رسمی باشم. بدون تو نشستن لب پله های حیاط مسخره است چون اصلا حیاط دبیرستان پله ندارد.بدون تو کسی با من جن بازی نمی کند و برای کسی مهم نیست من جن سفیدم یا سیاه. فرود اضطراری هواپیمای مجازی دیگر بی نتیجه است و من توی هواپیما می مانم چون این جا سرسره نداریم. وقتی تو نیستی تا با دسته ی بدمینتون گیتار بزنی من کنار کدام نوازنده آواز بخوانم؟ مگر بدون تو می شود دنبال دختر کلاس اولی کرد و به زور با او الاکلنگ بازی کرد؟ توقع داری بدون تو چه کار کنم رفیق وقتی کودکی ام پیش تو جا مانده؟

رفیق جایت خالی است این روزها. این روز ها که من بیشتر از همیشه دلم برای کودکی ام تنگ شده.


...

نظرات شما () link ساعت 10:3 عصر - پنج شنبه 89 دی 23 - مغول

عناوین مطالب وبلاگ مغولی از جنگل

» مهاجر
هشت ماه
من شما را می شناسم.
اعتماد
یک لیوان شربت
نامه ای به دوست آمریکایی ام
ماجرا هر روز سرباز های آمریکایی
عجیب
سرانجام
[عناوین آرشیوشده]
..




جدیدترین قالب های وبلاگ